مطالب توسط nasknashr

از مژگان شعبانی

وقتی از در خانه‌ی مشترکمان رد شدم هیچ خاطره‌ی خوبی به یادم نیامد. هیچ احساس خاصی نداشتم. حتی از اینکه دیگر آن کلید قدیمی در کیفم نیست خوشحال شدم. مردی از پنجره‌ی خانه به من خیره شده بود. یک غریبه؛ آنقدر غریبه که حتی می‌توانست خودِ تو باشد.

از احمد رضا احمدوند

سوار بر اسب شدم. تاختم. در این فکر بودم که چگونه به او بگویم که کارزان را کشته‌اند. خونش هنوز روی دستانم بود. همچنان می‌تاختم. به هرسو که نگاه می‌کردم چهره‌ی کارزان را می‌دیدم. از دور آن‌ها را دیدم. به آن‌ها که رسیدم همه بدون حرکت ایستاده بودند. نماز می‌خواندند، نماز میّت.

از حمید شهیری

برای تماشای برگ‌ریزان به خیابان پر چنار رفته بودند و محو تماشای برگ‌های افتاده بر زمین بودند و صدای خش‌خش برگ‌ها که آن‌ها را لگد می‌کردند، حالشان را خوب می‌کرد. وقتی بازمی‌گشت تنها بود. رد سرخ خون روی برگ‌ها سر می‌خورد و تا انتهای خیابان پر چنار می‌رفت. به همه‌جا سرکشید و پرس‌وجو کرد، اما […]

از سارا رحمانی نهوجی

چند وقتی می‌شود که سرما خورده‌ام. همه به این باور رسیده‌اند. حتی دکترها، اما هیچ‌کس نمی‌داند این سرماست که تنه‌اش به تنه‌ام برخورد کرده. نمی‌دانم شاید قسمتی از قطب شمال را در دست راست و قطب جنوب را در دست چپ گرفته‌ام اما چه سرمای سختی است در اوایل مرداد.

از حمید شهیری

درمانده شده بود، فوج فوج آدم‌ها در صف بودند. می‌ترسید آب رودخانه کفاف این همه آدم را ندهد. آدم‌های زیادی را غسل تعمید داده بود. حالا می‌دانست باید تمام زمین را غسل دهد و این از توانش خارج بود. یحیی خدای دیگری را فریاد زد.

از سارا رحمانی نهوجی

چند وقتی می‌شود که سرما خورده‌ام. همه به این باور رسیده‌اند. حتی دکترها، اما هیچ‌کس نمی‌داند این سرماست که تنه‌اش به تنه‌ام برخورد کرده. نمی‌دانم شاید قسمتی از قطب شمال را در دست راست و قطب جنوب را در دست چپ گرفته‌ام اما چه سرمای سختی است در اوایل مرداد.

از مژگان شعبانی

همیشه با خودم فکر می‌کردم که کدامیک زودتر فراموش خواهد کرد؛ آن کسی که دیگری را ترک کرده است، یا آن که ترک شده؟! برای من که فرقی نداشت. من هیچ‌کدامتان را فراموش نکردم؛ نه تو را که به‌خاطر او ترکت کردم و نه او را، که حالا سال‌هاست من را ترک کرده است.

از حمید شهیری

وقتی می‌رفتم تازه بولدوزرها به جان خانه‌ی پیرمرد افتاده بودند‌. وقتی برگشتم به‌جای آن خانه حیاط‌دار، به‌جای آن حوض کاشی‌کاری‌شده، برجی روبه‌روی آپارتمان ما سبز شده بود. باران می‌آمد و دلم بدجوری گرفته بود. دیگر نمی‌توانستم کوه‌های پر از برف را ببینم.

از حمید شهیری

حالم آنقدر خراب است که نمی‌توانم از تخت پایین بیایم. این آب‌زیپو هم از گلوم پایین نمی‌رود. اگر مادر اینجا بود، به دادم می‌رسید. او از خانه‌ی سالمندان هم رفته است. از کجا باید سراغش را بگیرم؟ حالم خراب است، خراب.