مطالب توسط nasknashr

از مژگان شعبانی

دیر رسیده بود، داروخانه بسته‌شده بود. نسخه را در دستش مچاله کرد و در جیب شلوارش گذاشت. تمام تنش عرق کرده بود و آفتاب، پوست پیشانی‌اش را سوزانده بود. دیگر نای ایستادن در اتوبوس را نداشت. دستش را برای تاکسی زردرنگ بلند کرد. سرش را به لبه‌ی شیشه تکیه داد و چشمانش را بست. گوینده‌ی […]

از سپهر سهرابی

نسل ما، نسل خوشی‌های مسخره بود: قِل دادن کپسول گاز با کَف پا تو کوچه، پیدا کردن الاغ تو بیسکوییت باغ‌وحشی، خندیدن به چُست و چابک، همه‌ی اینا یه طرف، ولی هنوز نمی‌فهمم چطوری حاضر می‌شدیم این حجم از دودِ توی تونل رو ‌بخوریم تا یه جیغِ بلند بزنیم، یه جیغِ بلند که بعدش چشمامون […]

از حمید شهیری

  دنبال کشیش می‌گشت. آرام و قرار نداشت. ذهنش پر بود از سؤال. به حساب‌وکتاب آن دنیا، کاری نداشت، حتی نمی‌خواست از مسیح بشنود. سال‌ها پیش کشیش به او گفته بود که پاییز طلایی است. آمده بود بپرسد چرا پاییز امسال سرخ است؟ مگر می‌شود پاییز سیاه باشد و چرا زمستان نمی‌آید؟ چرا برف نمی‌بارد […]