قاب خیالم را می‌برم بر دیوار دلتنگی الصاق کنم دلم پاک می‌جوشد مثال سیر و سرکه پرچمی فروافتاده‌ام در برزخ زمان و خمیده شده‌ام، از کرنش. استکان‌های ملّای هیئت را شسته‌ام چه بویی می‌دهد طمع گس چای شاه من مرده‌ام از خیال شوم انتقام بگذار بگذریم از ورق پاره‌ای پوچ که مرگ سهراب را از […]

زن داخل فنجان را نگاه کرد و گفت: «جدایی داری و سفر.» آن‌موقع نه از چمدان خبر داشت، نه از بلیطِ توی جیب کتِ مرد؛ حتی نمی‌دانست که این آخرین قرارشان است. وقتی فنجان را شست یک لکه‌ی کوچک قهوه روی لبه‌اش جا ماند. نقشی شبیه به یک تکه ابر. درست شبیه به همان ابری […]

نفس‌های آخرش بود. دوست داشت یکبار دیگر آسمان را ببیند . پیرمرد ویلچر را به سمت الاچیق راند. زن به آسمان خیره شد، طوری که نفهمید پیرمرد به داخل خانه رفت. هواپیما را دید که به خانه نزدیک می‌شود. خانه در آتش سوخت. پیرزن هنوز نفس‌های آخرش را می‌کشید.