وقتی از سر کار آمد، میز ناهار برایش چیده شده بود. مهرنوش گفت که تا دست‌هایش را بشورد غذا گرم می‌شود. آن‌قدر دمق بود که جواب سلام سام هم درست و حسابی نداد. دستانش را که می‌شست بوی قورمه‌سبزی پیچیده بود و مهرنوش و سام رفته بودند که به کلاس زبان برسند. اولین قاشق را که خورد، تلفن را برداشت، شماره‌ی مهرنوش را گرفت و تمام دق و دلی‌اش از شرکت را، سر او خالی کرد که چرا غذا خوب گرم نشده است. دلش که حسابی خنک شد قوطی نوشابه کوکا را برداشت و رفت جلوی تلویزیون لم داد و آن‌قدر بی‌هدف کانال‌ها را عوض کرد که خوابش برد. وقتی با صدای تلفن بیدار شد، باید می‌رفت سر صحنه‌ی تصادف

0 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید