تنها همان چندلحظه که آوازه‌خوان او را به وجد درآورده بود از شنیدن لذت برد. آوازه‌خوان سکوت کرده بود و او حالا حرف‌های جماعت را می‌شنید باورش نمی‌شد که از حنجره‌ی آدم‌ها جز آواز چنین سخن‌هایی نیز بیرون بیاید
متوهم شده بود. از گوش‌هایش خون سرازیر شد. سلیمان اذن شنیدن صدای آدمیان را به او داده بود. دروغ می‌شنید، دروغ.

0 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید