پشت چراغ‌قرمز هر چقدر پسرک دست‌فروش التماسش کرد تا یک فال گردو بخرد به او توجه‌ای نکرد. داغی هوا و التماس‌های پسرک از خود بیخودش کرده بود. بی‌توجه به ثانیه‌شمارِ چراغ‌قرمز از تقاطع رد شد. از گردو متنفر بود. پدرش برای چیدن گردو از درخت افتاده بود. سال‌ها پیش او از پدرش خواسته بود گردو بچیند. آن روزها تابستان بود و هوا داغ بود، داغ داغ.

0 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید