امیدی ندارم. ریه‌ام پر از خون‌مردگی  شده است. می‌ترسم باز هم به او آسیب بزنم؛ مثل وقتی که موجی می‌شدم. سیاه و کبود می‌شد اما چیزی نمی‌گفت. حالا پشت شیشه‌ی اتاقک ایزوله ایستاده. از ندیدنش، تب کرده‌ام. ماسک اکسیژن را از روی دهانم برمی‌دارم. او به من نگاه می‌کند و اشک می‌ریزد. به سمتش می‌روم. می‌خواستم به او نزدیک شوم و او را میان دستانم بگیرم؛ اما از این بلای عالمگیر که در وجود من است، می‌ترسم. کمی بعد نرمی صورتش را احساس کردم. او من را در آغوش گرفته بود. امیدوار شدم.

 

0 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید